تبليغاتX
دلنوشته ها
























دلنوشته ها

عشقولانه های من و کوجی و نی نی

آخ جون دوباره ماه بهمن

چقدر این ماه دوست داشتنی و  لطیفه

چند روز بیشتر به آخر سال نمونده

دوباره عید

دوباره آجیل و شکلات و عیدی

آآآآآآآآآااخ جون خدایا شکرت.

خدای خوبم همه خوشحال باشن هیشکی غمگین نباشه لطفن.

دوباره بازارا شلوغ میشه - همه میرن خرید خدای مهربونم لطفن به همه پول بده که با خیال راحت خرید کنن و یه دل خوش...

باید واسه جیگر طلاییم لباس و کفش و شلوار نو بخرم الهی مادر فدات بشه...

 

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 12:14 توسط ریحانه| |

شب یلدا خیلی خوش گذشت.

کلی خوراکی خوردیم

همه خونه مامان اینا جمع بودیم بی بی ، عمه ها و ...

مامان مثل همیشه همه رو شرمنده کرد کلی خوراکی آماده کرده بود

هندونه- شلغم- لبو- آجیل- شکلات- چای- میوه- باقالی- تخمه و ...

الهی قربونت برم مامان گلم که همیشه دوست داری به همه خوش بگذره - الهی خدا سایه شما و بابایی رو از سر ما کم نکنه و صدو بیست سال شاد و سلامت باشین.

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 12:21 توسط ریحانه| |

 

از روزی که افسانه رفت...

دیگه این ماه رو دوست ندارم...

افسانه جان پاییزیترین ماه رو با تمام برگهای سرخ و زرد تقدیم روزهای نارنجی میکنم که کنارم بودی...

امیدوارم خوشحال باشی و آرام.

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 12:18 توسط ریحانه| |

 

سلام- یه سلام پاییزی و خییییییییلی بلند به همه دوستای خوبم.

امروز آخرین روز آبانه- آخرین روز از دومین فصل خوشکل پاییز.

خیلی وقت بود که نیومده بودم بهتون سر بزنم.

امیرحسین تمام وقتم رو گرفته و اصلا فرصت ندارم به چیز دیگه ای فکر کنم البته سر کار هم خیلی سرم شلوغه و وقت های بیکاری توی خونه هم درس می خونم.

چیز جدیدی واسه گفتن ندارم - میخوام بیام ببینم شما چیکار کردین توی این همه مدت که من نبودم.

راستی از تبریک های قشنگتون سپاسگزارم.

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 13:58 توسط ریحانه| |

 

 

سلاااااااااااااااااااااام

امروز خییییییلی انرژیکم

امروز یکی از قشنگترین روزهای خداست

امروز روز تولد یه فرشته مهربونه

روز

تولد

من

خیلی خوشحالم - من خوشبخترین زن روی زمین هستم ----------- شوهری دارم گل تر از  هر گلی

بهترین شوهر دنیاست- و هدیه خوشکل زندگیمون سید امیرحسینم که همۀ زندگی منه خدایا ممنونم

و بخاطر مامان و بابا حضورشون بزرگترین نعمت های زندگی من.

دوستای خیلی خوبیم و اینکه ...

نمی دونم چی بگم ، فقط توی این روز مهم زندگیم از خدای خوبم میخوام که به مامانی و بابایی سلامتی و طول عمر بده و من سال های طولانی بهشون خدمت کنم.

و عشق منو همسر عزیزم روز به روز پرنگ تر تر تر بشه و همیشه عاشق هم باشیم

خدایا لطفاً هر کی هر آرزویی که داره برآورده کن

همه شاد و خوشبخت باشن.

راستی امسال ۳۰ سالم تموم میشه

وووووووووووووی چقدر بزرگ شدم

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 11:17 توسط ریحانه| |

 

سلام-

 امروز وقتی این شعر رو توی ایمیلم خوندم خییییییییلی دلم گرفت دلم واسه بچگی هام تنگید.

آآآآآآآآآآآآآآآه یادمون بخیر:

تقدیمش میکنم به شما

پا به پای کودکی هایم بیا                  کفش هایت را به پا کن تا به تا 

قاه قاه خنده ات را ساز کن                    باز هم با خنده ات اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو          با کسی جز عشق همبازی نشو 

بچه های کوچه را هم کن خبر               عاقلی را یک شب از یادت ببر 

خاله بازی کن به رسم کودکی                    با همان چادر نماز پولکی 

طعم چای و قوری گلدارمان               لحظه های ناب بی تکرارمان 

مادری از جنس باران داشتیم             در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره  دنیای ما                          قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ                 ماجرای بزبز قندی و گرگ 

غصه هرگز فرصت جولان نداشت         خنده های کودکی پایان نداشت

هر کسی  رنگ خودش بی شیله بود      ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر  !             همکلاسی ! باز دستم را بگیر 

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست       آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

حال ما را از کسی پرسیده ای ؟        مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

حسرت پرواز داری در قفس؟         می کشی مشکل در این دنیا نفس؟ 

سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟    رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟          آسمان باورت مهتابی است ؟

هرکجایی شعر باران را بخوان           ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن !              کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

 

ای رفیق روز های گرم و سرد            سادگی هایم به سویم باز گرد!

 

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 13:43 توسط ریحانه| |

 

خدای خوبم         هر مطلبی که بخوام بنویسم ردی از لطف بی انتهای تو در اون موج میزنه..

و این بار بهانه زندگی من و فرشته ی دوست داشتنی که تو بهم هدیه دادی

خدایا سرشار از عشق و شور زندگی ام

پرم از حس زندگی 

تمام لحظات من و همسرم پر شده از شادی و عشق  و البته عشقی مضاعف چرا که ما اول عاشق هم هستیم و بعد عاشق پسرمون...

خدایا ، نمی دونم این همه خوبی! یه جا ! واسه بنده گنهکاری مثل من ...

و البته که تو خود خدایی و  بخشنده و رئوف

مهربونِ بی نیازم

لطفاً کمکم کن مراقب خوشبختیم باشم

خدایا مراقبم باش و منو تنها نزار

ممنونم خدایا ...عاااااااااااااااشقتم

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 12:19 توسط ریحانه| |

 

سلام عیدتون مبارک طاعات قبول

یک سال دیگه رو هم مهمون خدای مهربون بودیم خدایا ممنون که دعوتمون کردی.

مرسی که امسال هم تونستیم مهمون تو باشیم

(ممنون که بهمون سلامتی و لیاقت دادی) انشاءا... که مهمون لایقی باشیم !!!

امسال یه شوق عجیبی داشتم از اولش دلتنگ بودم دلتنگ تموم شدن مهمونی...

ایشالا که سال بعد هم در کنار همه اونایی که دوستشون داریم باشیم... ان شاءا...

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 11:17 توسط ریحانه| |

 

رمضان میرود و میرود از کف دل ما...

ماه مبارک تموم شد...

 امسال هم مثل سال قبل یه غمی روی دلم نشست و یاد اونایی افتادم که سال گذشته همین موقع بودن و ...

خدای خوبم ممنون به خاطر جمع قشنگمون به خاطر وجود مامان و بابا و همه اونایی که کنارم هستن.

مهربونم روح افسانه و همه ی اونایی که الان پیشت هستن رو شاد کن میدونم که خودت مراقبشون هستی .

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 10:44 توسط ریحانه| |

 

واسه سالگردمون تصمیم گرفتم که شوهری روبه رستوران عالی و توپ که واسه رزروش باید دو سه روز قبل نوبت بگیری  دعوت کنم -

البته این موضوع فقط و فقط در حد یک پیشنهاد باقی موند و ...

شب مامان اینا داداشی و آجی اینا و بی بی که خونمون بود رو دعوت کردیم رستوان و پولی رو که اونجا (توی رستوران خفنه) واسه دو نفر خرج میشد اونجا با منوی آزاد واسه ۱۵ نفر شام سفارش دادیم با کلیه مخلفات- همه چی عالی بود خوب بود خدایا شکرت.

خییییییییییلی بهم خوش گذشت .

ممنون شوهر گلم این پیشنهاد بهترین پیشنهادی بود که می تونست این شب رو واسمون خاطره انگیز کنه.

-----------------------------

 شب بعد مامان اینا شام دعوتمون کردن پارک و آخر شب واسمون منور زدن و نور افشانی کردن خیلی خیلی بی نظیر بود... الهی قربونت برم مامانی که همیشه سولپرایزمون می کنی.

--------------------------------

صبح روز بعد یه کیک خریدیم و رفتیم خونه مادر شوهرم  و اونجا هم کنار اونا چند تا عکس انداختیم و کیک و چای خوردیم.

------------------------------------------

هدیه من یه گردنبند خیییییلی زیبا بود که شوهری با سلیقه خودش واسم خرید با یه شاخه گل.

نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 12:4 توسط ریحانه| |

Design By : Night Melody