تبليغاتX
دلنوشته ها

دلنوشته ها

عشقولانه های من و کوجی و نی نی

سلام میدونم دیر اومدم ....اما اومدم

هر روز که میگذره به لحظه شیرین مامان شدن نزدیک و نزدیک تر میشم. و بیشتر و بیشتر احساس بزرگی میکنم...

یه حس خیلی قشنگی داره نمیتونم توصیفش کنم ولی عاشق این احساسم.

به نظر من تغییر اندام که از نظر خیلی ها زشت و بدقواره است خیلی خیلی هم دوست داشتنیه و خییییییییییلی با حاله. شکمم گنده شده خودم زیاد تغییر نکردم و چاق نشدم فقط نی نیم داره خودشو نشون میده و ابراز وجود میکنه - قربونش-

تازگیها خیلی سنگین شدم دیگه نمی تونم به راحتی خم بشم نمازم رو هم گاهی با خستگی خیلی زیاد می خونم...

نی نیمون هم که خیلی شیطون تشریف دارن و اصلا به مامان اجازه استراحت نمیده تا میخوام یکم دراز بکشم و بخوابم میاد همون سمت پهلوم و هی ضربه میزنه و منم مجبور میشم برگردم  و تغییر جهت بدم اما فایده نداره...

شب ها دیر میخوابم و صبح هم که مجبور م زود بیدار شم...

اما دوست دارم بدونین که من از لحظه لحظه این دوران دارم لذت می برم و به نظرم بهترین و زیباترین تجربه دنیاست. خدایا شکرت.

بعد از ظهر ها به شوق خرید بیرون میرم ( البته اگه پول داشته باشم) خلاصه کلی انگیزه واسه زندگیم با یه عالمه برنامه و نقشه.دارم .

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:21 توسط ریحانه| |

سلام - مرسی از تبریک های خوشکلتون.

امروز صبح که اومدم اداره قیافه ام اینشکلی بود خیلی غمگین بودم. الان واستون میگم.

روز پنجشنبه مامان اینا دعوتمون کردن واسه شام توی پارک که همونجا واسم تولد بگیرن.

منو کوجی یه کیک خوشکل خریدیم و بردیم خونه مامان اینا و بعدش همگی باهم رفتیم شهربازی.

همه چیز خیلی خیلی خیلی خوب بود و من همش اینجوری بود شام خوردیم، چای، شیرینی و بعدش هم کیک و خلاصه خیلی کیفور بودم.

آخر شب بود که دیگه وسایل رو جمع و جور کردیم و آماده حرکت شدیم بعد دیدیم که بهله کلید قفل پدال ماشین لطفاً گم شده من اینجوری شدمکوجی اینجوری و یکم هم اینطوری مامان ایناهم که همه توی ماشینشون آماده حرکت بودن اینجوری شدن.

دوباره برگشتیم توی پارک و شروع به گشتن کردیم و بلاخره بهــــــــــــــــــــــــله دعاهامون  مستجاب شدو کلید پیدا شد و سرانجام راهی خانه شدیم..وقتی رسیدیم خونه دیدم که اه هدیه ها نیستن و توی ماشین  مامان اینا جا موندن و با یکم ضد حال بی خیال شدیم و خوابیدیم.

و اما داستان دیشب

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همگی خونه مامان اینا بودیم اکی از شهرستان اومده بود، و خلاصه جمع خانواده جمع بود چون تولد مامانی جون بود.

کلی واسش هدیه خریدیم تــــــــازه کوجی واسش کیک خرید.

بعدش کوجی خان هوس کرد که لباسی رو که دیشب هدیه گرفتم بپوشم من با صدهزار ذوق و شوق پریدم که برم هدیه هایی رو که توی ماشین مامان اینا جا موندن رو بیارم ....

امــــــــــــــــــــــــــــا ای دل غافل

هر چی گشتم نبود همه اهل بیت نیز ابراز بی اطلاعی نمودند و در نتیجه به این مهم رسیدیم که  

بله هدیه هامو برده بودند همون موقع که همه سرگرم پیدا کردن کلید بودیم.

من خیلی دپرس و افسرده شدم انگشتری که کوجی واسم خریده بود، ادکلن، لباسای بارداری خوشکلی که خواهرم و زن داداشی واسم آورده بودند. ضرفهای خوشکلم آآآآآآآآآه

دیگه دل و دماغ موندن نداشتم مامانو بوسیدم و تولدش رو با بغض تبریک گفتم و راهی خونه شدیم با کوجی توی راه به پارک سر زدیم و پرس و جو کردیم ولی هیچ خبری نشد.

تمام شب رو گریه کردم و کوجی بیچاره همش دلداریم میداد و میگفت فدای سرت بهترش رو برات میخرم اما من تا نزدیک های صبح  ....

ـــــــــــــــــــــــــــ

و اما امروز بــــــــــــــــــــــاورتون نمیشه وسط روز یهو سرو کله کوجی توی اداره پیدا شد اونم بعد از اینکه رسونده بودم صبح اداره دیدن دوبارش واسم خیلی عجیب و بی سابقه بود.

در اتاقم رو بست و منم کنارش روی صندلی نشستم ووووووووااااااااااااااااای خدای من کوجی مهربونم و ازم نگیر...

یه دونه جعبه خوشکل از توی جیبش درآورد و بهم داد درش رو که باز کردم برق انگشتر چشمم رو گرد کرد، منم غافلگیر و گیج و منگ فقط محکم بوسیدمش....

 

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:32 توسط ریحانه| |
امروز روز تولدمه-

ووووووووااااااااای چه هوای خوبی چقدر امروز همه چیز قشنگ و عالیه...

تولد امسالم هم مثل سال گذشته متفاوته، سال پیش تازه متاهل شده بودم و تجربه گرفتن تولد توی خونه خودم خییییییلی جالب و باحال بود.

و اما امسال که یه مسافر و مهمون کوچولو هم دارم -این روز واسم خیلی شیرین تر شده.

خدایا شکرت بخاطر همه خوبی هات همه مهربونی ها و همه بخشندگی هات.

نمیدونم چرا حرفم نمیاد!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 9:43 توسط ریحانه| |
 

عرضم به حضورتون دیروز من و مامانی با هم رفتیم خرید و یکمی واسه نی نی خرید کردیم البته مامان از یکی- دو هفته قبل شروع به خرید کرده اما دیروز به طور رسمی خرید سیسمونی شروع شد....

قربونش برم الهی -  وووووااااااااای یه دست لباس کرم نارنجی واسش خریدم ۱۰ تیکه واسه وقتی از بیمارستان مرخص شدیم به امید خدا...  

راستی اسم نی نیمون " امیرحسینه " که باباش واسش انتخاب کرده و البته با استقبال منم مواجه شد.

این روزایی که میگذرونم از شیرین ترین لحظه های عمرمه و میدونم دیگه تکرار نمیشه تجربه اولین حس مادرانگی من.

" امیرحسینم "اینو بدون که مامان عاشق توست و دیوانه وار دوستت داره و بی صبرانه روزهای تقویم رو خط میزنه تا به روز تولد تو نزدیک بشه...

ضربه های ریز ریز تو قلب مامان رو میلرزونه و به اون حیات میده پسرم مامان عاشق تکونها و لرزشهای نیمه شب توست ...

من حتی عاشق سوزشی شدم که گه گاه دلم رو فشرده میکنه اما خوشحالم چون تمام اینها نشانه های خوبی هستند از وجود تو ...

راستی پسر نازنینم تو خاله ها و دایی های زیادی داری که مشتاقانه در انتظار روز تولدت هستند.

خاله گلی، خاله آنی، خاله مهتاب و ...دایی امین، دایی ثلج، دایی علیرضا، دایی حسین و ...

تا آپ بعدی منتظر پیام های دلنشینتون هستم...

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:34 توسط ریحانه| |
شاید این پستم و البته پست های بعدی خیلی مامانونه و خانمانه باشه.

اما دوست دارم  توی این خونه مجازی که تمام حرفهای دلمو توش واستون گفتم از حالا به بعد از حس جدیدم بگم.

از حس های مادرانه از لحظه لحظه هایی که با موجود درونم میگذرونم موجودی که به من وجود میده و منو مادر میکنه.

میخوام بگم که چقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر عاشقش هستم - از همین الان که هنوز ندیدمش و در آغوشم نگرفتم.

خدایا شکرت که منو لایق دونستی و از این نعمت بهرمندم ساختی- خدای مهربون و قشنگم فرزندم را از بلاها و بیماریها در امان خودت سلامت و محفوظ بدار و کمکم کن که مامان خوبی باشم و بتونم از فرشته کوچکی که بهم هدیه کردی به خوبی مراقبت کنم  تا باعث شادی و خوشنودی تو  و سربلندی ما باشه...

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:56 توسط ریحانه| |
سلااااااااام به همگی ، ما اومدیم، ما خوشحالیم، ما شادیم، ما در پوست خودمان نمیگنجیم

...

ببخشید از این همه تأخییییییییر.

خییییییلی خییییییییییییلی دلم واستون تنگ شده بود اما به دلیل پاره ای مشکلات فرصت نشد خدمت برسم.

خوب دیگه همه خوبین؟؟؟ داداشی ها، آبجی ها؟  ایشالا که همگی خوب و خوش باشین.

راستش یکی از دلایل نیومدنم بی انگیزگیم بود.حرفی واسه گفتن نداشتم.

اما حالا...چهرا....

اول اول اول بگم هویت نی نیمون مشخص شد!!!! نی نی مون ....

جیگر طلای مامانی

عسل مامان

هستی مامان

نفس مامان

نه اشتباه نکنین نی نیمون "پسره"

آره نی نیمون کاکل به سره تاج سره قربونش برم.

خوب دیگه میخوام بیام پیشتون دلم واسه نوشته هاتون تنگ شده....

اوووووووووووووومدم...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 10:37 توسط ریحانه| |
سلاااااااااام - یه سلام خییییییلی بلند به تمام اونایی که روزه میگیرن ایشالا که روزه و طاعات همتون قبول باشه.

یه سلام دیگه هم به اونایی که نمیتونن یا نمیشه که روزه بگیرن ایشالا که راز و نیاز شماها هم مورد قبول حضرت حق باشه.

ماه رمضون همگی مباااااااااااااارک.

من امسال نمیتونم روزه بگیرم راستش یه جورایی حسودیم میشه  اما خدا رو شکر میکنم که روزه نگرفتنم واسه خاطر مراقبت از فرشته ای هست که خدای مهربون بهم هدیه داده.

البته درسته که نمیشه روزه بگیرم اما سحر بیدار میشم واسه کوجی سحری گرم میکنم و کنارش میشینم تا سحری بخوره بعد هم نماز میخونیم ...

ناگفته نماند منم دسته کمی از شماها ندارم چون سر کار اصلا نمیتونم چیزی بخورم یعنی خودم راحت نیستم بخاطر همین اغلب گرسنه هستم...

خوب دیگه...  همین فقط اومدم بگم که طاعات و عباداتتون قبول باشه.

راستی موقع افطار واسه من و نی نیم دعا کنین ما هم واسه شما دعا میکنیم.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 13:20 توسط ریحانه| |

سلاااااااااااام ما اومدیم.

ووووواااااای جای همتون خالی بود خیلی خیییلی خوش گذشت. مرسی از دعاهای خوبتون.

اول اولش که رسیدم دو ساعت به  عقد کنون مونده بود و سریع نوبتی دوش گرفتم و بعد حاظر شدیم و رفتیم .خییییلی هم حال داد مراسم توی یه سالن بزرگ و مجلل توی کرج خاله ناهید چقدر خوشحال شد" اک" ، "اع" ، "فا"( سه تا خواهرام) تا رسیدم پریدن وسط و با خاله ها و دختر خاله ها شروع به بالا و پائین پریدن کردن - منم اولش هی ناز میکردم که چون باردارم نمیتونم برقصم.( میخواستم همه بفهمن) البته خدایییش خیلی خسته بودم چون دو ساعتی میشد که رسیده بودیم. ولی بلاخره طاقت نیاوردم و منم به جمع پیوستم........

فرداش با خاله اینا و بابا بزرگ اینا رفتیم جاده چالوس که اونم جای خودش کلی حال داد.آب بازی و مرغ کباب شده و اوووووووم جای همتون خالی بود.

 ـــــــــــــ بعدش هم باغ خاله اینا که همون نزدیکی بود رفتیم و شب موندیم عروس و داماد هم باهامون بودن و شده بودن سوژه ما.... هر کاری میخواستن بکنن باهم میرفتن و دست کم یک ساعتی طول میکشید تا به جمع برگردند.

خلاصه دو روزی توی بازار و خیابونا چرخیدیم مانتو و لباس خریدم- بعدش راه افتادیم سمت کردستان...بانه- سنندج- زنجان-سقز- دیوان دره- کرمانشاه شبا چادر میزدیم توی پارک یه عالمه مسافر تابستونی هم بودن، خیلی خوش گذشت بخصوص اینکه مامان اینا هم بودن ایشالا که شما هم هر جا که هستید بهتون خوش بگذره  همیشه به شادی سفر کنین....

 

دیگه ... همین ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آهان راستی دیروز رفتم دکتر گفت خوبی" خدایا شکرت" بعدش هم رفتم سونو البته خانم دکتر گفت الان زوده اما من میخواستم زودتر بدونم نی نیم چیه!!!!! بعدش هم ضدحال خوردم چون مشخص نبود.

ولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی صدای قلبشو شنیدم. الهی مادر فدای صدای قلبت بشه- زندگیم. هستی من، نفسم.

آخییییییییش همه چیو گفتم ... فعلاً بای.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 9:24 توسط ریحانه| |
سلااااااام به همگی

 

خیییییلی عجله دارم - همین الان یادم اومد که واستون تعریف کنم، کوجی هم منتظرمه که بریم خونه.

 

سرانجام طرح رفتن به سفر ما به تصویب رسید.

مادر خانمی زنگ زد گفت که امروز عصر حرکت میکنن سمت کرج فردا عقد دختر خالمهههههههه.

منو میگی اینجوری بودم

بعد اینجوری شدم

در نهایت زنگ زدم به کوجی- کوجی که شنید اینجوری شد

بعدش هم اینجوری و سرانجام در اقدامی انحطاری هر دو مرخصی ۱۰ روزه گرفتیم و پایه شدیم

الان باید برم وسایلمو آماده کنم. که بریییییییم. خیلی عجله دارم.

واسمون دعا کنین که حالم توی راه بد نشه و به سلامت برگردیم

دلم براتون تنگ میشه اگه اونجا سیستم دم دستم بود حتما حتما حتما بهتون سر میزنم.

دوستون دارم.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 14:19 توسط ریحانه| |
ووواااای این هفته چقدر طولانی و خسته کننده بود.

روزهای تکراری، بی برنامگی و ...

تمام روزام مثل هم شده: صبح ساعت۷ میرم اداره. ظهر ساعت۲ و نیم برمیگردم خونه، نهار میخوریم میخوابیم تا ۷ بعد نماز با تااااااااااااااخیییییییییر ظهر...

بعدش دور خودم میچرخم و بعدش هم شام ـــــــــــــــــــــــــــــ تازه اگه حوصله داشته باشم.

بعدش...

آهان. بعد هم دراز میکشم پای تلوزیون  و تا آخر شب یکی یکی سریالهای تلوزیونو می بینم تا خسته بشم و بخوام.

.

.

.

دوست دارم از این همه بیخیالی سرمو محکم بکوبم به دیوار...                  

اگه دردم نمیومد حتما اینکارو میکردم!!!

دلم میخواد برم مسافرت- یکم از حال و هوای کار اداره و خونه دور باشم...

فعلا برنامه ی جدی برای مسافرت نداریم- چون هم قسط و قرض داریم هم نمیدونیم کجا بریم که خدا رو خوش بیاد و آواره نشیم...

آآآآآآآآآآه خدایا اینا هم که حقوق نمیدن اقلا یکم بریم  پول خرج  کنیم دلمون باز شه!!!

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 11:5 توسط ریحانه| |